دوس دارم بنویسما، ولی قلمم خشک شده. زیاد میام اینجا سر میزنم. بلاگو باز میکنم، نظرارو نگاه میکنم، هیچ کدومو تایید نمیکنم. جالبه برام که یه نسل از 18سالگیمون با من توی این بلاگ موندیم. میترا به عشقش رسید و اینجا رو با همسرش میخونن. خوشحالم براتون. امیدوارم قدر همو بدونین. این بلاگ باعث شد دوستای خوبی مثل شما پیدا کنم. حتی گاهی دو خط مینویسم، دوباره پاک میکنم. گاهی ایمیل دوتا دوست قدیمی رو جواب میدم و بعضی وقتا هم دلم میخواد بجای نوشتن صحبت کنم و صدامو بذارم. ولی آخرش بازم دست و دلم به هیچی نمیره :) عذابایی که توی اون رابطه کشیدم، بلاها و حقارتی که سرم آورد، بقولش اون "آسمون جل" رو به این تبدیل کرد که حالا همه چی داره و توی کار خودش موفق ترینه، ولی دیگه هرگز ذوق قبلو نداره. نفیر قلب سرد و سنگش توی وجودم موند:))ماها توی زندگی هم میایم، چیزی رو درون هم جا میذاریم. همدیگه رو رها میکنیم، و تا آخر عمر توی بقیه دنبال همون میگردیم. درسته. من مطمئنم که تا آخر عمر منو توی بقیه میجوره. چون بعد از این همه سال وقتی حس درون قلب خودمو میبینم دیگه مطمئن میشم به واقعی بودنش و تکرار نشدنی بودن اون حجم عشق از کسی براش. هرگز اونطور قلبی پیدا نمیکنه چون همون موقع هم با فریب منو بدست آورد. حتی وقتی بعد دو سال پیام داد بهم، بازم با دروغ شروع کرد:)) بعد گفت این شماره خودم نیست، حتی نتونست بگه که دلش تنگ شده :))، بازم ذره ای بوی بلوغ نمیداد. بازم همونقدر... نتونست صادق باشه بازم. نتونست به سادگی یه انسان باشه. آره؛ نافشو با دروغ بریدن :) دریغ از یه رودهی راست از همون اول :))هیچی فراموش نشده. گاهی هنوز خواب میبینم. عجیبه که بعد هشت سال هنوزم:)) خشمی ندارم، نیازی ندارم، ولیتو یه نابخ
برچسب:
نویسنده: رادین شریعتی
تاريخ: پنجشنبه
19 مرداد
1402 ساعت: 1:05